آنچه درباره اسب ها نمی دانستی...

1

ستایشگری مفرغی

لغزیده در پوستینی از ابر

غزالی را

 پا می گذارد میان کوچه و

تصنیف می شود:

- آه چه آرزوها داشتم...

چه شب ها

ازین ترانه تا خیابان گذشتم از ماه

و

کسی که تو را در آغوش کشید

من نبودم.

2

جفت نمی ا فتد اگر بختم .

چینه ى سیاه ریخته از موی تو

سرنوشت ماست اگر ،

به شانه همین  استکان

سر می گذارم و می خوابم.

 

ردپاي ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

آی... بوسیدمش

به هر شانه  که بخوابم، حالا

نمی ترسم از مردن.

2

دکمه ای چرخید و

بی کلام الهام می شوی .

لب زیب می کشم،

این بوسه!... نه! این سوره  محرمانه بود.

ردپاي ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

خرگوش  می دوی و

 می ایستی و

چتر نمی خری از من.

با این همه موی سرخِِِ

 شانه نکرده ،

درخت

اگر

 بودم

باران را

شانه  می گرفتم که

 تو

 قشنگ تر

که

من

 خیس تر

بگذریم عرض خالی خیابان را .

اگرچه

 قدر یک چراغ چشمک زن

 اندازه ی

نگاه های

ما هر روز

 کوتاه تر می شود.

ردپاي ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

هیچ

توی گلویم

می شکند  

و باز

 هیچ....

                        

ردپاي ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

شاید اگر سید ضیاء شفیعی عزیز ،دست این افتاده را نمی گرفت حالا حالا ها  خاطره-شعرهای من روی چاپ نمی دید...هنوز هم اعتقاد دارم این انتخاب برای چاپ بیشتر لطف ایشان بوده ....خیلی راه است از شعر گفتن تا شاعر بودن....

 

خبرش اینجاست:

 


ادامه مطلب
ردپاي ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

هیاهوی  دست خط  آفتاب

از نیمه ی تنت

تا نواره ی باریک  نوازش  

سرگیجه ی ظهر تابستان است

 که

می غلتد از دستم

سینه بند تمشک ها و

 خوابم نمی برد .

به سبزه سایه ای

دور  از دست

مشتاقم و راهی نیست

ازین

شن ها که تن ،گرداب کرده ای

تا گردنم .  

                 ***

_ماسک ماه و ماست حل گرفته-  

چیزی نگفته ای هنوز و

لبم می پرد به

طعم خواب رفته ی اندیمشک تا اهواز خشکیده بر لبت.

انگشت کلید چرخیده ام

به این دکمه ها

و هیاهوی دست خط آفتاب

_به شوش نرسیده_

سرگیجه می شود.

 ***

پیمبری ام

بی دفترچه بیمه

بی ملاقات  در ملافه ها.....

ردپاي ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

دلواپس کبریتهای سوخته ی پائیزم

همین چندقدم

-بی چتر_

که به هند دستهای گرم تو نمی رسد.

 

ردپاي ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

                                            آغاز

  از لیلی پرسیدند : آغاز عشق کجاست؟

گفت:آن لحظه که دریافتی بی او بیهوده باشی.

 

عاشق تر

سوال شد: میان دو دلداده کدام عاشق تر است؟

گفت: آنکه جز در سلام بر دیگری پیش نیوفتد.

 

 

یاد

گفتند : مجنون چه چیز تو را دوست تر می داشت؟

گفت:یاد مرا.

 

بیچارگان

زن جوانی روی پوشیده گفت: بیچارگانند زنانی چون تو که با مرد ناخواسته ای به یک خانه آمده اند !

لیلی گفت: بیچاره مردانی که روح زنانشان را هرگز در آغوش نمی کشند.

سرگشته 

 گفتند : این جهان، از تو مجنون را نصیبی نشد،  دیداربه بهشت .

گفت: مجنون را  همین سوزش،گواراتر از وعده ی  بهشت .

 

 نامه

سوال شد : در نامه ی مجنون چه بود که بی جواب ماند ؟

گفت:بسم الله

پرسیدند :همین

گفت: بیشتر ازین همتی سراغ دارید؟

    بیم

 او فرمود:آن کس که عهد عشق، به هوای دنیا گسست، تهی دست ترین مردمان روزگار خویش شود.

 رضا

کسی گفت: می خواستی مجنون بمیرد شوی کردی؟

گفت:او رضای من می خواهد نه رضایت خویش.

و من  خواستم مجنون مجنون بماند.

 

دعا

او را گفتند : دعائی در حق ما کن تا زیارتش نصیبمان شود.

 گفت:الهی دل شکسته عطایشان کن!

برآشفتند که نفرین می کنی؟

گفت : در شگفتم ،آنچه را خدا در آن مسکن می گزیند نمی خواهید و قصد دیدارش دارید !

 

                                

ردپاي ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

توام ،امروز، سرتا سر، اگر سر رفته از یادم

اگر عین القضات عشق را دنبالت افتادم*

سوال :آیا زمانی پیش ازین هم ذره  بودم  یا

نسیم صبح فروردین  مویت داده بر بادم؟

به هستت مست بودم یا که هست از مستی ات بودم

بگوآن جام آخر را ، تو دادی یا منَت دادم

فقط تصویری از تو پیش چشمم بود و دیگر نه...

تو شیرین تیشه ام دادی تو فرمودی که فرهادم

چنان پیوسته ام با تو که ازخود رسته ام با تو

توعریان در صدای من، توئی درهر چه  فریادم

جدا از هم کسی آیا به خاطر آورد ما را

درخت و سایه ای با این نشانی ها که من دادم؟

اسماعیل فیروزی

 

*ای دوست! هان! سر چه داری؟ سر آن داری که سر در بازی تا او سر تو شود. دریغا هر کسی سر این ندارد. تمهیدات عین القضات همدانی

 

 

ردپاي ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

اسفند تهران را

آویزان گلدانی کن 

کوچه ،گم نشود

 در جیب پالتو ام از سرما.

ازین همه پنجره

هیچ زنی

سنجاق سری که من می شناختم نداشت.

 قالی گلبرگ های بالغ ات را مگر

با کدام ترانه ی این سالها

 باران دادی

که  جز بوی صابون ،

پای دریچه ی  خانه های این شهر

نشستم و اسماعیلی نشنیدم.

چرا دعای مادرم را

 نیاوردم شهر

وقتی

آدم ها با

شماره هایشان،

با پلاکشان

تغییر می کنند.

 ااااااااااااااااااااااااااااااااااا اسماعیل فیروزی- رشت


ادامه مطلب
ردپاي ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()


Design By : Pichak