آنچه درباره اسب ها نمی دانستی...

تابستان

شرمگین نوک زده در سینه بندت.

زود رسیده انگار.

×88

تابا بادهای شمال

از دریاپیاده شوم

مهتاب تهران را بخواب.

 

 

ردپاي ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

این دست کوچک

عشق

آی با کلاه...

همیشه چیزی

توی کلاس اول جا می ماند.

----------------------------

نمایشگاه امسال امیدوارم کتاب کوچک عشق از دوشنبه در غرفه حوض نقره عرضه شود.

ردپاي ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

دست دعایم سنجاق سرش

شیراز می رود غزل.

ردپاي ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 جغرافیای این پنجره

اسم قشنگ توست که باران

هر بار خط می زند ودوباره می نویسد.

1+1

باران که فاصله نیست

وقتی روی شیشه،هر قطره نام تورا

رود می نویسد.

1+2

تنها  گنجشک ها

دست خط باران را خوانده اند

که هر روز روبروی پنجره

نام تو را فریاد می کشند.

=.

ردپاي ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

هر روز  از خدایم کاردستی تازه ای می سازم.

وقتی تو نیستی، اوهست.

شاید شروع بت پرستی  همین ترس بی تو ماندن بوده...

( از مجموعه کوچه های بوی پیراهنت)

ردپاي ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

شگفت نیست این که دسته فنجان کوچک قهوه

شبیه انگشتهای تو گرم و وسوسه انگیز است

معجزه اندام آهویی ست که هر شب در فنجان من

تلخ، می گریزد از فالم.

/از مجموعه کوچه های بوی پیراهنت در دست چاپ/

ردپاي ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

1

ستایشگری مفرغی

لغزیده در پوستینی از ابر

غزالی را

 پا می گذارد میان کوچه و

تصنیف می شود:

- آه چه آرزوها داشتم...

چه شب ها

ازین ترانه تا خیابان گذشتم از ماه

و

کسی که تو را در آغوش کشید

من نبودم.

2

جفت نمی ا فتد اگر بختم .

چینه ى سیاه ریخته از موی تو

سرنوشت ماست اگر ،

به شانه همین  استکان

سر می گذارم و می خوابم.

 

ردپاي ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

آی... بوسیدمش

به هر شانه  که بخوابم، حالا

نمی ترسم از مردن.

2

دکمه ای چرخید و

بی کلام الهام می شوی .

لب زیب می کشم،

این بوسه!... نه! این سوره  محرمانه بود.

ردپاي ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

 

خرگوش  می دوی و

 می ایستی و

چتر نمی خری از من.

با این همه موی سرخِِِ

 شانه نکرده ،

درخت

اگر

 بودم

باران را

شانه  می گرفتم که

 تو

 قشنگ تر

که

من

 خیس تر

بگذریم عرض خالی خیابان را .

اگرچه

 قدر یک چراغ چشمک زن

 اندازه ی

نگاه های

ما هر روز

 کوتاه تر می شود.

ردپاي ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()

هیچ

توی گلویم

می شکند  

و باز

 هیچ....

                        

ردپاي ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط اسماعیل فیروزی گفتني ها ()


Design By : Pichak